قهرمان ميرزا عين السلطنه

3596

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

مىكند ، اما از وزارت جنگ ما ابدا اقدامى و غيرتى بروز نكرد . بازگشت به الموت صبح 16 جمعه 15 قوس - به هزار ماجرا پنج ساعت از دسته گذشته از شهر قزوين خارج شدم . برف مىآمد ، باد مىآمد ، راه صاف بود و چهار ساعت به غروب مانده وارد دستجرد بالا شديم . خانهء آقا سيد ابراهيم كرسى گرمى داشت ناهار هم از شهر همراه داشتيم . سيد ابراهيم تفصيلاتى از الموت گفت : ( بچه‌هاى ما الموت بودند معلوم شد ما بين آدمهاى شما و على شير در شهرك نزاعى شده ميرزا موسى بيچاره از پا گلوله خورده صبح چهاردهم على شير آمده اذان صبح از اينجا گذشت ) . من فورا اين مطلب را براى شيخ نوشتم طورى كه به حكومت نشان بدهد . نوشتم على شير خودش شهر بوده و آن كاغذ را به دستورالعمل باقر خان پدرسوخته نوشته . مشار اليه را توقيف فرمائيد ، شايد موسى مقتول شود . تا از الموت مفصلا نوشته شود . يك نفر شهر فرستادم . اين شد غيبت چند روزهء من و حضرت و الا حق داشت مرقوم مىداشت دقيقه‌اى توقف نكن . ملاحظه شود با اين حال از من ماليات مىخواهند كه چهار روز از محل خود اگر خارج شوم اين اوضاع است . حركت از دستجرد [ شنبه ] 17 - صبح از دستجرد سوار شدم . اسب من دل‌درد گرفته بود . برف كم مىآمد ، بعد كمى صاف شد . باد نداشت و از گدوك خوب گذشتيم پنج ساعت به غروب مانده چاله رسيدم . آنجا گفتند على شير از راه تنوره رفت و الّا ما او را دستگير مىكرديم و مىگويند موسى تلف شده . من وقت را از دست نداده دو نفر پياده برداشته تا نزديك شيركوه همه را پياده آمدم . اين راه گل بدى دارد . در سرازيرى سواره مشكل است . آنجا هم توقف نكرده سفارش كردم بارها را چاله نگاه دارند . مختصر در شهرك صفر ملايرى كه حالا پاكار شهرك است ملاقات شد . تحقيقاتى از او كردم به صلاح مشهدى محمد و ميرزا حسنقلى جواب داد . به ابو القاسم و مشهدى اكبر گفتم شترخان خواهم ماند . آنجا رسيدم غروب بود . ميرزا اسحق ديروز فرارا شهر رفته بود . محض دل‌خوشى آنها گفتم مدان مىمانم و از دزدك‌سر فتح اللّه را همراه برداشته بودم . شب شد راه سخت ، گل ، برف . نزديك مدان مال را تند كرده تا آنها سر افتادند من رد شده بودم . پياده سوار به هزار مشقت دو ساعت و نيم از شب رفته وارد قلعه شدم كه همه بىاطلاع بودند . درست يازده ساعت و نيم با اين اسب مريض راه آمده هيچ‌جا توقف نكردم مگر به قدر ده دقيقه